تابستان خود را چگونه گذراندیم واقعا!
قبل از هرچیز خداوندگار خویش را سپاسگذاریم که در کنار مجال وافری که هر روزه به ما عطا میکند امروز اشانتیون هم داد : تنها یک مثقال حوصله !
همین کافی بود تا من امروز بعد از مدتهای مدید به یاد آرم که وبلاگ هم جایی ست برای ثبت وقایع روزهایی که میگذرند و همچین فرت میشوند که بیا و ببین
دیگه برام مهم نیست که چند سال دیگه یه نیشخند یه وری به نوشته هام بزنم و بگم چه سطحی نگر بودم !
از روز اول تیر دوره کارآموزی شروع شد،در یه آزمایشگاه کنترل کیفیت مواد غذایی و آرایشی.. بعضی سختی ها رو با گذشت زمان فراموش میکنیم، اما سختیهایی که من توی این روزا گذروندمو هرگز فراموش نمیکنم ، از حق نگذرم فضای علمی آزمایشگاه برام به همون اندازه که تصور میکردم هیجان انگیز بود هم بخش میکروبی هم شیمیایی اما محیط کار افراطا" خسته کننده... خلاصه تا روز آخر تیر که آخرین امتحان این دوره رو دادیم و خلاص !
البته هنوز گزارشکار مونده که اونم در نوع خودش واویلاست
خدا بخواد لحاظ کردم برای صبح های ماه رمضان بهش برسم!
... راستی اوسط این دوره یه هفته ای رو جیم زدم و با خانواده معزز مستقر شدیم در کمپ وزارت کشور در خزرآباد ... بگی نگی خوش گذشت! البته این یه هفته از نظر خورد و خوراک بد جوری تامین بودیم هر صبح تا شب شصت هزار تومان ناقابل ریختیم داخل معده محترم... الان که فکرشو میکنم نمیتونم تصور کنم که یعنی واقعا میشد اینجوری خورد!!!

و بلاخره وقتی مرداد عزیز از راه رسید تصمیمهای بزرگی گرفتم! یه شبه خیاط شدم به طرز معجزه آسایی! وقتی مامان آدم انگشت به دهن بمونه حتما معنیش یه اتفاق بزرگ دیگه×
بعد از یه هفته دوخت و دوز به این نتیجه رسیدم که این کار دخترونه ست و خوشم نمیاد ازش... تصمیم گرفتم سفت و سخت به امتحان ارشد فکر کنم .. یه 15 روزی کله سحر میرفتم کتابخونه و تک و تنها توی یه سالن میشستم به درس خوندن.. جالبه ها ! تابستون کسی درس نمیخونه کتابم نمیخونه ... تا اینکه عصر روز شونزدهم جوگیر شدیم بریم جشنی که بنرهاش یه هفته ای بود که از سر و کول شهر بالا میرفت ... رفتیم، فک کن!! فرزاد حسنی جلوت بایسته و از اینکه با طیاره اومده و الان روی پاهای خودش روی زمین ایستاده بگه و اینکه: ما سالمیم فک کن!
پوریا پورسرخ از مشقات و عفونت پلک مبارک چشمش سر فیلم برداری رستگاران بگه و فرزاد فرزین که دیگه لازم نیست چیزی بگه همه حرفها از وجنات همایونی فوران میکرد!
مردم زیادی هیجان زده میشنا! نه؟ شایدم من بیش از حد بی بخارم.. اون همه جیغ و سوت و سرصدا نداشت که...!
ترجیحا دیگه به این مدل جشن نمیرم مگر اینکه یکی با التماس ....خب هیچی !
رفتن به این جشن و اطلاع از دانشجوی دکترا بودن پوریا خان همان و بی خیال شدن درس و کتابخونه همانا! ... حدس بزن رابطه این دو چیه؟!!! خیلی ساده ست یه دو دوتا چهار تای ساده!
از فرداش برگشتم سر داستان تصمیمات بزرگ، ارشد که دیگه به چشمم عددی نیست تو مشتمه !
یه تجربه باور نکردنی... نقاشی کامل یه اتاق بزرگ به تنهایی!!
الان سه روزه که دارم تجربه میکنم... به اندازه ده سال شکسته شدم ... رنگ کردن سقف یه اتاق به ارتفاع سه و نیم متر واقعا جونمو گرفت و این تجربه همچنان به زور ادامه دارد با نگاههای تهدیدآمیز منزل که چشم مبارکتون چیزشه الناز خانوم! کی گفت دست به این غلطها (ببخشید: کارهای نادرست) بزنید ... حالا که زدید یا تمومش کنید یا تمومتون میکنیم !
و تجربه است که میماند و البته همچنان با بدبختی ادامه دارد ! 
پ.ن: فقط جومونگ و مسافران و دوران کهن میبینم... نه بیشتر..
فقط به این فکر میکنم که نکنه در راه رسیدن به این هدف والا فرت شم توی یه ناهنجاری خدای نکرده!
لینک
|
نوشته شده در 88/05/28ساعت 22:3 توسط الناز |