زيباترين رنگها سبز است
باغ بهاران صبح بيداران
آرامش و شرم سكوت شستهي صحرا
انديشهي معصوم گلها
در بهاران در شب باران
زيباترين رنگها سبز است
وقتي كه من سوي تو ميآيم
از ارتفاع لحظههاي شوق
يا ژرفناي تلخ و تار صبر
در پيچ و خمهاي خيابانهاي
غرق ازدحام آهن و پولاد
زيباترين رنگها سبز است
در چار راه رنگ بازيها
وقتي كه من سوي تو ميآيم
زيباترين رنگها سبز است
پيغمبر ديدار
با وحي و الهام سعادت يار
بخت بلند و طالع بيدار

بعله ... بالاخره اولين روز سال 87 رسيد ؟!
توي اين مدت كي از من خبر داشت؟
كي به نبودن من فكر كرد ؟
اصلا براي كسي مهم بودم ؟
كسي برام اشك ريخت ؟؟!!!دعايي كرد ؟ اصلا اين كارا لازم بود ؟
كي ميتونست حدس بزنه چه اتفاقي ممكنه افتاده باشه كه سال تحويل شد ولي خبري از الناز نشد ...
توي اين دقيقا 50 روزي كه از آخرين آپديت وبلاگ ميگذره ، هزار و يك اتفاق ميتونست بيفته ... بالاخره آدميزاده و هزار .... ( هزار ... هزار چي ؟؟؟... حضور ذهن ندارم ... بي خيال ... آدميزاده ديگه)
روز چهارشنبه 25 اسفند بنده با هزار مكافات و سختي و وعده وعيد به نفس راحت طلبم ( وعده روزاي خوش خفگي در ميان برگه هاي چك پول پونصدي !!!)، از رختخواب گرم و نرم دل كندم ... هر روز صبح ، سخت ترين كار فقط در حد 90 درجه تغيير زاويه است! از حالت خوابيده به نشسته ... همين كه سرت از روي متكا بلند شد ، خواب ناز از سر ميپره .
خلاصه بيدار شدم و بعد از حدود 14 كار كاملا تكراري و هر روزه ، حاضر و آماده رسيدم جلوي آينه ي پشت درب منزل مبارك ، يه كمي مغنعه ي مربوطه رو صاف و صوف كردم و قدمو اندازه گرفتم، چه جوري؟ خوب ديگه ... اين روش مخصوص آدماي باهوشه ! يه نگاه به پايين چادرم انداختم و ديدم همچنان به اندازه ي 2 سانتش روي زمين كشيده ميشه ... پس يه اين نتيجه ميرسيم كه هنوز من به همون اندازه ي ديروزم ! يعني xxx سانت ...بند كفشامو ميبندم و شروع ميكنم به زير لب و تند تند خوندن آيه الكرسي، يايد مواظب باشم آخرين لقمه ي نون پنير نپره توي گلوم و مجبور شم كفاشمو در بيارم و برگردم توي آشپزخونه و يه ليوان آب بخورم براي جلوگيري از خفگي اونم تازه خفگي احتمالي !!!... الان دير ميشه ...هميشه به اينجا كه ميرسم ؛ ميفهمم خيلي ديرم شده!
توي كوچه قدمامو بلند و تند بر ميدارم تا برسم به اولين ايستگاه اتوبوس!!! ... چيه ؟ اتفاقا پولداري يا بي پولي به اون چيزي كه الان به ذهن تو متواتر شد نيست .. بحثاي حاشيه اي براي بعد..
از دور جفت چشمام فيكس شده روي چند نفري كه روي نيمكتهاي ايستگاه نشستن... بايد حواسمو جمع كنم ، هر آن ممكنه از سرجاشون بلند شن ! اين يه نشونه ست ... اينكه اتوبوس داره مياد ، آخه من ازداخل كوچه نميتونم اومدن اتوبوسو ببينم! بايد به عكس العملهاي ديگران دقت كنم .
در همين حين ... پام به موزاييكاي جلوي درب خونه ي يكي از همسايه ها گير ميكنه و يه لحظه مثل بچه كوچولو ها ميخورم زمين ... اما ... زمين خوردن يه بچه كوچولو خيلي فرق ميكنه با دختر با كمالات و متشخص و باوقار و مودب و با كلاس و جدي و هدفداری چون من (گفتم كه بحثاي حاشيه اي براي بعد ... ميترسم تعريف از خود بشه و چيزي جا بمونه !) پخش زمين ميشم و پيشونيم ميخوره به لبه ي سنگ پله ي جلوي درب خونه ي همسايه....واي اين سنگ چقدر سرده !
حالا نميدونم به اتوبوس ميرسم ؟!!!

چشمامو باز ميكنم ... انگار بازم يه صبح ديگه ست ... چقدر بلند شدن برام سخته ... انگار داستان روزاي پولداري هم ديگه به خرج نفس راحت طلبم نميره ... الانه كه دير شه ... دلم ميخواد بلند شم اما انگار حتي انگاشتامو هم با ميخ به تخت كوبيدن ... پس اين صداها چيه؟ صداي بوق هاي كوتاه و ممتد .. شايد شبيه بوق تلفن وقتي اشغال ميزنه !.. آزار دهنده ست ..
چرا يادم نمياد ديشب به چي فكر ميكردم تا خوابم ببره ؟ امروز بايد كجاها برم ؟ چه كارايي دارم ؟ چند شنبه ست ؟ امروز كوييز هم دارم؟ .. آخ سرم ..
- مامان ، الناز چشماتو باز كن.. الناز ... الناز ..منو ميبيني
- انگار يه شبه شماره ي دوتا چشمم با هم به ۵/۱۰ رسيده ! همه چيز تاره ... يه شبح سرتا پا سبز ...صورتش كو پس؟ انگار فقط دوتا چشم داره و ابرو ...بقيه ش سبزه !... من چه ميدونم كيه؟ و چي ميگه؟ ...
- النازم ؛ خدا دوباره تو رو به من داد ... خدايا شكر
- من كه هنوزم نميفهمم چي به چيه ؟! بابا جوووون الان همه از روي نيمكتاي ايستگاه پاميشن سوار ميشن ... اتوبوس راه مي افته .... من جا مي مونم ...
فهميدي ؟ اگه خدا منو دوباره بهشون نميداد ، به اين وبلاگ تا روزي كه بلگفايي هست .. اينترنتي هست ... زبان فارسي هست و ايراني هست ...انساني هست و ... هيچ جمله جديدي اضافه نميشد ...
حتي با اين وجود هم هيچ چيزي عوض نميشد ... هيچ كم و كسري احساس نميشد ... بودن يا نبودن چهار تا جمله ي در هم من چقدر مهمه ؟ ... تنها اتفاق سر زدن گهگداري كوثر به اين جا بود ... حداكثر تا يه ماه و سه روز و دوشب ديگه حال و حوصله داشت بياد اينجا ... بعد كه ميديد خبري نميشه ، فراموشم ميكرد ...
به همين سادگي، پرونده ي يه وبلاگ نويس توي اينترنت بسته ميشه ... اينترنت فضاي خالي يا هاست رايگان براي غم ديگرونو خوردن ... غصه خوردن ... دلتنگي و ... نداره ..
اووووووو ... اين همه وبلاگ ريخته و پاشيده ... چار تا وبلاگ ادبي براي جلا دادن روح ... دو سه تا وبلاگ علمي- تحقيقي براي آرامش خيال ... حالا ... گاهي هم چند تا دوست براي مشورت ،براي دوستي؛ براي خوشي ! ..
بالاخره مهم اينه كه وقتي بيكار ميشي بي حوصله ميشي خسته ميشي يه كامپوتري باشه كه بشيني پشتش و دائم روي دكمه هاي كيبردش بزني و به مانيتورش نگاه كني و لبخندي بزني ... ساعتي بگذروني ... اصلا هم فرقي نميكنه كه فلاني هست يا نه ... ده ها و صدها فلاني ديگه ای هستن كه جاي خيلي از فلانيهايي رو كه از اول غايب بودن ؛تا مدتي غايبن ؛ يا توي يكي از همين روزها غايب ميشن رو سبز كنن !
پس با اين حساب بهتر نيست وقت بيشتري بذارم براي دوستي با آدمها و حتي موجوداتي كه زنده تر هستن ؟ قابل لمس ترن، آدمايي كه ميتونم خوشي و ناخوشي رو با نگاه كردن به چهره شون درك كنم و اونها هم ...

فعلا كه هستم ..
امرسون (عليه الرحمه) :( براي هميشه در قلب خود بنويس ؛ امروز بهترين روز سال است)
خداي من شكرت براي امروز و همه ي روزهاي سالي كه گذشت و صبحي كه در پيش خواهم داشت ...
پي نوشت :
- تماما خيال پردازي بود.. ولي فكر نميكنم به واقعيت پيوستنش زياد دور از ذهن باشه فردا ، پس فردا يا ...بالاخره صبحي خواهد اومد كه من از لذت تماشاي طلوع خورشيدش محروم بشم ... ساده ست .. به اندازه ي يه چشم به هم زدن !
- خودمونيم ... اگه دور از جون ،رفته بودم ... دقيقا دو هفته ي ديگه مراسم چهلمم بود ! از همونا كه حضور دوستان سبب تسلي خاطر بازماندگان است هاااااا .... تا الانا تقريبا نبودنم براي بازماندگان يه عادت شده بود ... (نتايج آخرين تحقيقات علمي حاكي از اينست كه مغز انسان براي تبديل هر رفتاري به يك عادت به دو هفته زمان نياز دارد.. فقط همين !)
آقا بيا به خاطر باران ظهور كن *** ما را از اين هواي سراسيمه دور كن
وقتي براي بدرقه عشق ميروي *** از كوچه هاي خسته ي ما هم عبور كن
الهم عجل لوليك الفرج
لینک
|
نوشته شده در 87/01/21ساعت 23:11 توسط الناز |