آخه چرا ؟ ...
نمیتونن ...
نمیشه ...
نمیتونم تازه !! ...
اه ... آخه یه یار شد من یه چیزی بگم و بشه !!! ... قبلنا خيلي بهتر بود ... همه چي شدني بود !
چرا اینجوری شده دنیاي من

فکرم تقریبا این جوریاست :
یه در که باید باز شه ...
همه یکی یکی میان میرن داخل ... یکی کلید داره و باهاش درو باز میکنه و وارد اتاق میشه ... اون یکی فقط در میزنه و آروم درو باز میکنه و میره تو ... یکی دیگه در میزنه و یه نفر دیگه میاد درو به روش باز میکنه و با عزت و احترام میبرنش داخل ! ... خوب یکی هم كلي شاكيه و یه لگد میزنه به در و میره تو ... !(حالا ... شاكي بودن يا بي ادبيش زياد در بحث جاري ما توفيري نميكنه ) شایدم برای اون آخری در کلا بسته نباشه ... و بدون هیچ کدوم از این کارا راحت از چارچوب در رد بشه و ... حتی اگه زياد حواسش جمع نباشه متوجه بودن اون در هم نشه ! به همین راحتی ...
اونوقت اگه من باشم ... (ببین چه به روزم اومده !!! که ... ) از دور ...خیییلیییی دور ... که شاید چارچوب اون در به اندازه ی یه عکس سه در چهار دیده میشه ... همین جور استرسي ميشم ! ... حرص میخورم ... این پا اون پا میکنم ... هی با خودم میگم :
نمیشه ...
اگه قفل باشه چی ؟
اگه این در نباشه چی ؟
نمیتونی ...
ولش کن .. !
مسخره ست نه؟
... همش حس خود کم بینی و ... نمیدونم چی چی دنبالمه ! ... از کاه کوه میسازم ... یعنی نمیخوام بسازم ، خودش ميشه ... اعتماد به نفسم کو پس ؟!!! چرا ازم گرفتین ؟!!!!
ميترسم از اينكه بخورم زمين و بهم بخندن ... همونا ديگه ! ...
ميترسم اين در قفل باشه و يه جورايي نگام كنن و بگن : اووووو ! يارو رو !
اين قدرت ريسك چيه كه ميگن ... آهان ... خود خودشه ... اين يه قلم جنس ديگه تو بساطم نيست !
يكي نيست بگه خوب نميزننت كه ... چي ميشه ... خوب فوقش خداي نكرده .... ! نه ... نه نگوووو ....
نميشه ...
نميتونم ...
به ريسكش نمي ارزه !
ولش كن ..!
چون تصميم به انجام كاري گرفتي.
آرام باش.
توكل كن.
تفكر كن.
سپس آستين ها را بالا بزن. آنگاه دست هاي خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.
اين چيزا رو هم ميدونم ... ميشناسم ... و تا بتونم بهشون پايبند و معتقدم ...
اما هنوزم ...
از صبح خروس خون تا اِلاه شوم همين چيزا مغزمو به كار ميگيرن !
لینک
|
نوشته شده در 86/11/23ساعت 11:52 توسط الناز |

زیبا سلام !
زیبا هوای حوصله ابریست .
.چشمی از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگی مرا
.زيبا کناره حوصله ام بنشين
.بشين مرا به شط غزل بنشان
،بنشان مرا به منظرۀ عشق
،بنشان مرا به منظرۀ باران
،بنشان مرا به منظرۀ رويش
.من سبز مي شوم
زيبا
زيبا تمام حرف دلم اين است؛ من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
.در هرکجای عشق که هستی آغاز کن مرا
وحيد جليلوند
این چند تا جمله رو چندبار ی از رادیو شنیدم ..به من آرامش میدن ..امروز فرصتی شد تا پیداشون کنم تا در وبلاگم برای همیشه ثبت بشن
لینک
|
نوشته شده در 86/11/07ساعت 14:0 توسط الناز |
چه روز خوبی بود امروز ...
از همون اول اولش ...
دم صبح چه خواب قشنگی دیدم .. خوابی که مدتها بود قبل از خواب رفتن آرزوی دیدنشو میکردم !!!
ولی دیشب اصلا به یادش نبودم ! نمیدونم تعبیرش چیه ...
شنیدم خواب رو اگه به کسی بگی دیگه تعبیر نمیشه !!! ... برای همین تا چند روز لحظه هاشو برای خودم مرور میکنم تا هرگز از ذهنم پاک نشه ...
این دومین دفعه ایه که خیلی خیلی خوشحالم و کسی رو دورو برم پیدا نمیکنم که تو گوشش داد بزنم : هوووورا ... جونمیییی .. باووووورم نمیشه ...
اینبار هم مثل دفعه ی قبل گفتم اینجا بنویسم تا یادم نره قول و قرارایی رو که بین خودم و خدا گذاشتم ...
آهااااااای ... الناز با توام ... یادت بیاد روزی رو که زار میزدی و گریه میکردی... یادت نره توبه کردناتو ... یادت نره که امروز خدات چقدر خاطرتو خواست
خدایا منو ببخش ... به خاطر همه ی ناشکریا و نفهمیام ...
خدایا شکرت .
پ .ن : اولین بار بود که چیزی رو آنلاین نوشتم ! جمله ها در هم شدن !
لینک
|
نوشته شده در 86/11/07ساعت 13:17 توسط الناز |