تبليغاتX
انتظار ؛ تا آخرین تیک تاک فلک

انتظار ؛ تا آخرین تیک تاک فلک

و این آغاز زندگی انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

 

به نقل از وبلاگ روح و رو

لینک | نوشته شده در 86/08/29ساعت 11:57 توسط الناز |

قیصر سرزمین سخن

ذهنم خیلی مشغوله ... نوشتنم نمیاد !

فقط ..

این شعر زبان حال آدمای امروزه .... خوب بابا ... اخم نکن ... زبان حال منه و بس ! همه که مجبور نیستن مثل من باشن ....

 

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانی، زندگيهای اداری
آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندليهای خميده، ميزهای صف‌كشيده
خنده‌های لب پريده، گريه‌های اختياری
عصر جدولهای خالی، پاركهای اين حوالی
پرسه‌های بی‌خيالی، صندليهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسليت‌ها نامی از ما يادگاری

همین.

لینک | نوشته شده در 86/08/13ساعت 18:47 توسط الناز |

نیایش !

TinyPic image

این چند تا جمله رو چند بار در روز تکرار میکنم !

مدتهاست که هر روز جلوی چشمم هستن !

صبح موقه ی باز کردن چشمام ... موقه ی درس خوندن ! ... موقه ی لباس پوشیدن ... و آخر شب توی فکرای قبل از خواب حتی !!!!

چه خوب میشه اگه این دعا رو بشنوه ... از اعماق قلبم به خودش میگم ...

پروردگارا ..

مرا فهم ده ...

تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند

لینک | نوشته شده در 86/08/03ساعت 12:19 توسط الناز |

منو

خانه

ایمیل

آرشیو

RSS

نوشته‌های قبلی

مرداد 1388
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
بهمن 1383

پیوندها

فيلم نگـــار
راه راست (خودشناسی )
spotlight
جام جم
خــانواده سبــز
سینا گرافیک
مسعود ده نمكي
گل ای جان
روزهاي زندگي
اکیپ باحال 83
شاید کمی بهتر
الله رمز وجودی من
خانوم گل
کلبه کوچولوها
رد پای ایمان
بهشت آرام
ايستاده در رنگين كمان
احمد شاملو

پشتیبانی

BLOGFA

تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.