لینک
|
نوشته شده در 86/06/20ساعت 21:37 توسط الناز |

به نام آنکه بی همتاست!
به نام آنکه در اوج تنهاییهایم تنهایم نگذاشت٬ به نام آنکه بارها دست رحمتش را بر شانه هایم حس کردم و مرا به لطفش امیدوار ساخت!
به نام خدا
چه زود گذشت این تابستون ... واقعا حرف کوثر تکونم داد ... 2 ماهه که آپ نکردم؟؟
وبلاگمو دوست دارم ... روزای اولی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم کمتر کسی از دوستام در مورد این امکان دنیای مجازی میدونست ولی الان دیگه تقریبا فراگیر شده ... میخواستم اینجا رو دفتر خاطراتم کنم ... اما بعد دیدم ... نه نمیشه ، هیچی نمیتونه جای یه سررسید رو برای در خود نگه داشتن روزمره های زندگیم بگیره ... اینجوری آدم خیالش راحتتره ...
از تموم شد تابستون امسال زیاد زانوی غم به بغل نگرفتم ... چون فکر میکنم این اولین تابستونیه که همچینم به باد فنا نرفت و از اوقات فراقتم استفاده کردم ... چند روز پیش هم از سفر مشهد برگشتیم ... خیلی اتفاقی شد که امسال توی ایام عید نیمه شعبان ما مشهد بودیم پارسالم خیلی اتفاقی این روزا رو در اصفهان گذروندیم ... جشن نیمه شعبان در مشهد خیلی باشکوه و به یاد موندنی بود ... اما یه خورده دلم این جشن توی شهر خودم تنگ شده ... با اینکه چندین روز از این عید گذشته هنوز کاغذ و ریسه های چراغونی از سر روی دیوارای شهر آویزونه ...
دیگه اینکه از 24 شهریور دوباره قصه ی تکراریه درس و مدرسه شروع میشه!! اما ... دارم تمرین میکنم که به آموختن و بیشتر دونستن عشق پیدا کنم ! و از این طرز تفکر رایج در دوران کودکی که درس خوندن زجر آوره (حالا نه اینقدر ...) برای همیشه فاصله بگیرم ...
لینک
|
نوشته شده در 86/06/15ساعت 17:38 توسط الناز |