سلام
چقدر این روزا خورشید زود میرسه پشت کوهها و خاموش میشه ....
نمیدونم زرنگ تر شده و راه همیشگی شو تند تر میره یا اینکه زود خسته میشه و از میونبر خودشو میرسونه به یه کوهی که دم دست تر باشه !!!!
خلاصه خیلی دلم میگیره غروبا .... هر روز زودتر از روز قبل هوا تاریک میشه ...

چقدر تابستون خوب بود ...
روزای کشدار و پر از خواب .... و شبای پر ستاره و بازم بلند....
با اینکه این قصه ی تابستون و پاییز و ... اول مهر و.... بارها و بارها برای ما و بزرگترامون تکرار شده ولی بازم یه چیز جدیده انگاری... همه هول و ولا می افته توشون ... بعضی بزرگترا (مامان بابای خودم ) : آخی ... دلم براتون میسوزه بازم باید برین مدرسه ~~~ … مامانم که هیچی دلش واسه خودشم میسوزه ... آخه خودشم باید بره مدرسه ...
امسالم که ماشالله گل و بلبله ... یه کلاس چهل نفره ! اونم پسر .... به به ... چه شــــــود ؟!!!!
از این تلویزیونیا هم اونقده حرص میخورم که نگو .... : بچه های ما ، امید های فردای ایران عزیز ! این روزا غرق در شادی و خوشحالی اند ...
آمدن ماه مهر ... و دیدار با دوستان قدیمی (اونا رو که تو تابستونم میشه دید ! ) و آشنا شدن با معلمان دلسوزی همچون مادر و پدر ....
.... بچه ها مدرسه خونه ی دوم شماست ...
شرط میبندم هیچ بچه ای تو دنیا از مدرسه رفتن خوشش نمیاد ...
بازم رادیو قابل تحمل تره ... بعضی از گوینده ها این جسارتو دارن که بگن ، بازشدن مدرسه ها همچینم ذوق و شوق نداره !
اه ... این حرفا دیگه بسه ...
دیروز یه روزنومه (روزنامه ) میخوندم که دیدم یه مطلبی رو از یه وبلاگ توش نوشته بودن ... خیلی خوشم اومد از حرفای اون بلاگر ....
وبلاگشو پیدا کردم و نوشته ها شو اینجا هم میذارم (اصلا ربطی به حرفام نداره ... )
روایت یک بلاگر از دیدار با خاتمی

چیزی که فکر نمیکردم تو زندگیم اتفاق بیفته دیدار با خاتمی بود
دیروز بعد از کلی بدبختی نرگس و من موفق شدیم که دعوتنامه بگیریم و در جلسه ای که در اون خاتمی با سران مسلمان آمریکای شمالی داشت شرکت کنیم.
بعد از مدتی انتظار خاتمی همراه با اسکورت ماشینهای متعدد و مردهای مسلح به هفت تیر و مسلسل به مسجدی که بیت العلم نامیده میشد آمد. ایرانیان جمع به احترامش بلند شدیم و بقیه حضار هم بدنبال ما از جایشان به نشان احترام بلند شدند. باورم نمیشد، برای یک لحظه مردی که ۸ سال رییس جمهور ایران بود در فاصله ای کمتر از یک متری من قرار داشت. آرام آرام، همراه با لبخند همیشگیش به سمتی رفت که برای او در نظر گرفته شد.
در ابتدای سخنش (به زبان انگلیسی) از همه عذر خواست که بزبان فارسی صحبت خواهد کرد و ادامه داد که آقای فیاضی سخنانش را به انگیسی ترجمه خواهد کرد. بعد هم گفت که ایشان (آقای فیاضی) میتوانند حرفهای مرا عوض کنند چرا که ایشان از علما هستند و مردم باور دارند که علما میتوانند هر حرفی را عوض کنند. این گفته همه را به خنده واداشت و خود خاتمی هم لبخندی زد.
گفته هایش را در دو مبحث خلاصه کرد. مبحث اول این بود که اسلام بر مبنای دانش بنا شده و هر کجا که بیت الاسلام است در واقع بیت العلم است و در مبحث دوم هم به بحث دین و دنیا پرداخت. او گفت که دینداری به معنای ترک دنیا نیست. تاکید کرد که انسان باید همانگونه که به جنبه معنوی زندگی میپردازد به جنبه مادی هم بپردازد. یه جای صحبتش گفت : مفهوم زندگی باید در اقلیم روح جاری شود. که مترجم بیچاره که تازه ایرانی هم نبود نتونست اون رو به انگلیسی ترجمه کنه و از همه عذر خواست و گفت نه فارسی و نه انگلیسی زبان مادری او نیست. خاتمی هم در جواب گفت: من گفتم تو حرفهای منو عوض میکنی و حضار دوباره خندیدند.
وسط صحبتهایش میکروفنی که به سینه اش وصل بود به زمین افتاد. با حالتی شوخی آمیز عبایش را باز کرد تا ببیند شاید میکروفن لای عبایش رفته. بعد هم خودش خم شد و میکروفن را از زمین برداشت و با مهربانی که کسی که به سمتش رفت تا کمکش کند گفت که کمکی لازم نیست.
امروز هم یک سخنرانی دیگه داشت در لیک فورست کالج. منهم بعد اینکه تمام محتویات جیبمو چک کردن و تلفن همراهمو ازم گرفتن رفتم تو. برای اولین بار پرچم زیبای ایران رو برافراشته در کنار پرچم آمریکا میدیدم و برای هزارمین بار از خودم پرسیدم که چرا باید ما هزاران جا پرچم آمریکا رو روی زمین نقاشی کنیم و از روش رد بشیم در حالی که اینکار در هیچ جای آمریکا انجام نمیشه.
یکی از خاتمی پرسید: بنظر شما ضعفهای دولت ایران چیه؟ و خاتمی در جواب گفت: بیا ایران، من مفصل برات میگم، اینقدر از اشکالاتش میدونم که میتونم ساعتها در موردش حرف بزنم.
تمام سئوالات را با متانت و دقیق پاسخ میداد. در پایان جلسه هم گفت که چون باید سی ان ان مصاحبه کند باید برود و نمیتواند به سئوالات بیشتری پاسخ دهد و در آخر گفت: خوب شد این جلسه برقرار شد تا من بتوانم برای جلسه ام با سی ان ان تمرین کنم. همانطور که آرام و با متانت و لبخند همیشگیش وارد شده بود از جلسه خارج شد و همراه اسکورت و همراهان مسلح از صحنه خارج شد. در بامهای ساختمانهای اطراف برای امنیت بیشتر، تک تیراندازها آماده بودند تا جلوی اتفاقات احتمالی را بگیرند.
یاد جمله ای افتادم که میگفت: خاتمی بزرگتر از آن بود که قدرت او را مست کند.
برگرفته از وبلاگ : نرگس وامیر ×
خوب اینم از حرفای امروز ...
این روزا روزای آخر ماه شعبان هست (من نصیحت بلد نیستم ...) برای همین فقط : این روزا روزای آخر شعبانه....
پیشاپیش نماز و روزه هاتون قبول .. ...
چشمان شما که رنگ شالی دارند*** یک خانه ساده این حوالی دارند
تا آمدن فصل ظهورت آقا *** گلهای محمدی چه حالی دارند
الهم عجل لولیک الفرج...
لینک
|
نوشته شده در 85/06/30ساعت 11:33 توسط الناز |
نمیدونم چرا هر وقت تصمیم میگیرم یه کاری رو تو یه روز خاص انجام بدم ، امکان نداره که بشه !
آخه چرا جدیدا جمعه ها که من باید این وبلاگ رو آپ کنم به هیچ وجه دستم به اینترنت و کامپیوتر نمیرسه ؟ اونم فقط جمعه ها !!!!!!!!!!!!
این هفته جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم یهویی تصمیم گرفتیم بریم بگردیم ! یهویی هم سر از بیرون شهر در آوردیم و یهویی هم چشمامونو که وا کردیم دیدیم رو پل خواجو نشستیم (البته ساعت 4 بعد از ظهرش ) ...
واییییییییییی ... تا حالا مسافرت به این یهویی ندیده بودم !
جاتون خالی بود ؟ یا نبود ؟
هم خوش گذشت هم ناخوش گذشت !
شب رفتیم کلی خیابونای اصفهانو گشتیم ،( اگه تو شهر خودمونم بودیم این کارو میکردیم ، چون ناسلامتی شب عید بود )
یک روز بعد ...
نه اینکه خیلی خانواده ی آرومی هستیم ! احساس غریبی هم بهمون دست داده بود ! ...
خلاصه کلا دو روز موندیم و بعد که برگشتیم خونه من تا الان داشتم استراحت بعد از سفر میکردم ....
اینم ثبت در تاریخ روزای زندگیم ...
بریونی اصلا خوشمزه نبود ! با پوزش از محضر اصفهانیای محترم ...
لهجه شون خیلی خوشکله ... وقتی از مردم آدرس میپرسیدیم هم فهمیدیم که همشون خیلی بافرهنگ و مهربونن ...
با تشکر: خانواده الناز
لینک
|
نوشته شده در 85/06/21ساعت 13:0 توسط الناز |

خدايا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ي دلم راروبه حقيقت بگشايم .خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديري است دراين قفس زنداني است، دراسمان آبي عشق تو پرواز دهم... خدايا..پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگهدارم ...... خدايا...توخود مي داني که بدترين دردبراي يک انسان دورماندن ازحقيقت خويشتن ورهاشدن درگرداب فراموشي وسردرگمي است...پس تواي کردگار بي همتا مرا ياري کن که به حقيقت انسان بودن پي ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقيقت هايي نزديک ونزديکتر شوم.... خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد مي زنم: خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم... خدايا،شرمنده ام اززيادي گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام. خدايا از قدر نشناسي خودم ، ازاين که هرروزباعث ناراحتي تو مي شوم شرمسارم. خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم
لینک
|
نوشته شده در 85/06/10ساعت 21:10 توسط الناز |
به نام وجودی که وجودم ز وجودش به وجود آمد ...
سلام
میدونم گفته بودم جمعه میام ، ولی جاتون خالی دیروز رفتیم به اصطلاح گردش ! جونم بالا اومد از بس که خسته شدم از صبح تا شب گردش ؟؟!!!! دیگه سیر سیر شدم ....
رفتیم به یه روستا که از شهر 70 کیلو متر فاصله داشت ، البته تقریبا ماهی یه بار میریم اونجا .... اونجا یه مزرعه هست به اسم ؛ مزرعه کوچک ! ... خدا رحمت کنه جد بزرگوارمونو ......
باورم نمیشد داشتم از سرما یخ میکردم ! چهار ساعت با خودم کلنجار رفتم که یه نیم ساعتی بخوابم از بس که سرد بود نشد ... بعدشم که کوه و... خستگی و یه کمی آب خوردن و....
الان هم از گلو درد دارم کم کم برای همیشه بار سفرمو میبندم ؛ به اون دنیا !
بهتره دیگه این حرفا رو بذارم کنار .... فقط ؛ اینم یه عکس از دیروز ...

دیگه جدی جدی دارم از حال میرم ..
با این حال یادم نرفته که امروز اولین روز از ماه شعبان هست ؛ این روز و شروع این ماه رو بهتون تبریک میگم ...
من جشن ماه شعبان ( نیمه ی شعبان ) رو از بچه گی از همه ی عیدا و جشنا بیشتر دوست داشتم ، اصلا همه جا و همه چی یه حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه...
مثلا چی میشه اگه امام زمان (عج) صبح روز عید ظهور کنه ؟ فکر کن .... میشه؟ این قدر گفتیم و دعا کردیم برای ظهورش که یه چیز عادی شده برامون ....
ولی این بار فرق داره ...

لینک
|
نوشته شده در 85/06/04ساعت 10:15 توسط الناز |