تبليغاتX
انتظار ؛ تا آخرین تیک تاک فلک

انتظار ؛ تا آخرین تیک تاک فلک

آخرین پله ی آسمان

Hosted by Tinypic.com

 

سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.

 

****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود

خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد

و خدا تكه‌اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد

****

راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم!

 

لینک | نوشته شده در 84/09/27ساعت 21:0 توسط الناز |

خدا کجاست؟!

کودک نجوا کرد:

            خدايا با من صحبت کن....

                        و يک چکاوک در چمنزار آواز خواند.....

                                                       ولی کودک نشنيد.......

هوووووووووووووووووووورررررررررررررراااااااااااااااااااا

پس کودک فرياد زد:

            خدايا با من صحبت کن ....

                        و آذرخش در آسمان غريد.....

                                                       ولی کودک باز متوجه چيزی نشد.......

سپس کودک فرياد زد:

            خدايا به من يک معجزه نشان بده ....

                                   و يک زندگی متولد شد.....

                                                       کودک نفهميد.......

کودک در نا اميدی گريه کرد و گفت:

      خدايا مرا لمس کن ...و بگذار تو را بشناسم ....

                                پس نزد وی آمد و لمسش کرد.....

                                       ولی کودک بالهای پروانه را شکست!!!.....

                                                و در حاليکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....

 

لینک | نوشته شده در 84/09/22ساعت 13:2 توسط الناز |

خدای من.........

خدایا....!!!

اگر بخواهی می توانی کاری کنی که هرگز شکست نخورم ولی آنگاه از پیروزی ها چه بیاموزم ؟

اگر بخواهی می توانیرا بگیر زمانی که زمین خوردم دستم را بگیری ولی آنگاه هرکز نیروی دوباره برخواستن را نخواهم شناخت.

اگر بخواهی می توانی مرا مستقیما به مقصد زندگیم ببری ولی آنگاه هیچ وقت وحشت گم شدن در راه را نمی آموزم .

اگر بخواهی می توانی عشقت را در وجودم قرار دهی ولی آنگاه هرگز نخواهم فهمید که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن عشق را می یابیم .

اگر بخواهی می توانی تمام روزهایم را آفتابی کنی ولی آنگاه هرگز پاکی باران را نمی فهمیدم .

اگر بخواهی میتوانی خوشبختی را در دستانم بگذاری ولی به من آموختی که : رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیزهایی پدید می آید که در دسترس نیست

لینک | نوشته شده در 84/09/22ساعت 12:50 توسط الناز |

مرگ در یک قدمیست

و چنان نزدیک است

که به اندازه یک بال هوس

و به اندازه یک بعد زمان!

 مرگ در یک قدمیست

مرگ یک حاثه نیست

مرگ یک “خوش خبری”ست!

لینک | نوشته شده در 84/09/22ساعت 12:46 توسط الناز |

رها در آسمان

گاهي اوقات كه احساس مي كني هيچ كسي نيست كه در اين تاريكي شب نواي دلت را بشنود،

وقتي احساس مي كني زنجير تنهايي صندوقچه دلت را محكم بسته !!

به آسمان نگاهي مي اندازي!

به ستاره هايش كه امشب ميهمانيشان با شكوهتر از شب هاي قبل است.

دلت مي خواهد تو هم به آن مهماني بروي !

همين كافيست !

كافيست كه فقط دلت بخواهد و آرزو كند،

آن وقت سوار بر مركب مهتاب مي شوي و راهي آسمان !

عجب سفر باشكوهي !

از آن بالا نگاهي به زمين مي اندازي،

دلت براي اين زميني هاي بيچاره مي سوزد!

از خودت علت خاموشي چراغ هايشان را مي پرسي !

اينها شب را فقط براي خوابيدن مي خواهند؟

عجب !چه انسان هايي ! چه قلب هايي و چه ...

آن وقت خوشحال مي شوي كه يك شب به دور از آنها هستي !

يك شب رها ! رها در آسمان .

در همين حال و احوال هستي كه مهتاب صدايت مي كند :

پياده شو ! به مقصد رسيديم .

چشمانت را باز مي كني . شگفت انگيز است !

اصلا باور كردني نيست ! انگار اينجا دنياي ديگري است !

بله واقعا اينجا دنياي ديگري است .

ستاره ها يكي يكي به تو سلام مي كنند و تو حيرت زده ، نمي تواني جواب سلامشان را بدهي !

ماه ورودت را تبريك مي گويد.

آن وقت تو در دلت مي گويي :

چه سعادتي !

در جمع عاشقان آسمان ! ميهماني يشان ساده است و عجيب دلهاشان خدايي!

از يكي از ستاره ها مي پرسي : راستي هر شب اينجا مهمانيست؟

و او در پاسخ تو مي گويد: دلت را رها كن ! آن وقت مي بيني در دلت هم هر شب مهمانيست !

كافيست با خودت عهد ببندي كه هيچ وقت زميني نباشي !!!

لینک | نوشته شده در 84/09/16ساعت 12:6 توسط الناز |

معنای زندگی

 

زندگی خالی است پر کنید آن را

زندگی یک مشکل است حل کنید آن را

زندگی یک تجربه است مرور کنید

زندگی یک مبارزه است قبول کنید

زندگی یک کشتی است دریانوردی کنید

زندگی یک سوال است جواب دهید

زندگی یک موفقیت است لذت ببرید

زندگی درد است آن را تحمل کنید

زندگی دعا است آن را به طور یکنواخت بخوانید

لینک | نوشته شده در 84/09/13ساعت 20:40 توسط الناز |

امید

اگر می توانی به غروب آفاب نگاه کنی و لبخند بزنی پس

هنوز امید داری

اگر می توانی زیبایی را در رنگ های یک گل کوچک پیدا کنی پس

هنوز امید داری

اگر لبخند یک کودک قلب تو را گرم و پر حرارت می کند پس

هنوز امید داری

اگر می توانی خوبی را در انسان ها مشاهده کنی پس

 

هنوز امید داری

اگر منظره یک رنگین کمان باعث می شود که تو بایستی و با شگفتی به آن خیره شوی پس

هنوز امید داری

اگر هنوز هم به کسانی که با تو در ارتباطند دست دوستی و یاری می دهی پس

هنوز امید داری

اگر هنوز هم با دریافت یک کارت یا نامه غیر منتظره احساس خوشایندی داری پس

هنوز امید داری

اگر در جستجوی زمان ویا مکانی برای آرامش و تفکر هستی پس

هنوز امید داری

لینک | نوشته شده در 84/09/13ساعت 20:38 توسط الناز |

آرزوهـــــــــــــــــــــــا

دختران شهر

به روستا فکر میکنند!

 

دختران روستا

در آرزوی شهر میمیرند!

 

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند!

 

مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند !

                                     

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمیرسد

 

لینک | نوشته شده در 84/09/10ساعت 15:22 توسط الناز |

چه خواهم شد؟

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او

یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم بفشارد

وخواب خفتگان خفته را خاموش سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را..........

لینک | نوشته شده در 84/09/09ساعت 13:46 توسط الناز |

کودکی

دو هزار سال پیش شخصی از مسیح پرسید:

چه کسی میتواند وارد قلمرو ملکوت الهی شود؟

مسیح به کودکی اشاره کرد و گفت:

"کسانی که دلی به بی پیرایگی دل این کودکان دارند."

 

                              

لینک | نوشته شده در 84/09/08ساعت 12:39 توسط الناز |

افسوس

کاش میشد در این دو روز زندگی

بی رنگ بود،مثل آب

پاک بود، مثل خاک

اما افسوس و صد افسوس که اینگونه نیست

زندگیمان هزار رنگ است و...

دستانمان آلوده به رنگها!

 

لینک | نوشته شده در 84/09/06ساعت 12:14 توسط الناز |

یادم باشد

یادم باشد

فردا را جلو بیندازم

و ساعتم را کوک کنم روی چه وقت!

فردا باران بگیرد

بیاید تا نزدیکی های عصر

و برگردد

یادم باشد

اگر آهسته گام بردارم دیرتر شب میشود!

و آفتابگردانها

چند دقیقه دیرتر لال میشوند

چیزهای دیگر هم یادم باشد

یادم باشد

یادم باشد

...

زندگی ام امانت است

 

لینک | نوشته شده در 84/09/03ساعت 11:59 توسط الناز |

منو

خانه

ایمیل

آرشیو

RSS

نوشته‌های قبلی

مرداد 1388
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
بهمن 1383

پیوندها

فيلم نگـــار
راه راست (خودشناسی )
spotlight
جام جم
خــانواده سبــز
سینا گرافیک
مسعود ده نمكي
گل ای جان
روزهاي زندگي
اکیپ باحال 83
شاید کمی بهتر
الله رمز وجودی من
خانوم گل
کلبه کوچولوها
رد پای ایمان
بهشت آرام
ايستاده در رنگين كمان
احمد شاملو

پشتیبانی

BLOGFA

تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.